X
تبلیغات
روزگـــــــــــارتـــــلــــخ مـــن

روزگـــــــــــارتـــــلــــخ مـــن

زنـــدگی منـ ـ

+ نـ ـداشـــتنــت +

 

خنده‌های تـــو
کــــودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغـــوش تو
آرامشی بهشتــی
و دستهای تـــو
اعتــمادی که به انسان دارم
چقـــدر از نداشتنت می‌تــــرسم!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ساعت 20:31 توسط مونا |


+ دســ تآنــم +



دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392 ساعت 15:5 توسط مونا |


30 گـــآری


مرد سوپری گفت:

سیگار گران شده...

ترک نمی کنی؟؟

با خود گفتم:

کاش بدانی چقدر گران تمام شد تا سیگاری شدم..

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ساعت 16:55 توسط مونا |


×تــ ن هــــآآآ ن ذآر...×

 

خــــــــدآیـــآ..

تـــ ن هـــآ نذآر دلــــی رو کـ ـ ـ ه...

هـــیچــکس..

دردش رو نــمـ ـیفهـ مـــه...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعت 2:41 توسط مونا |


×لــیـــاقـَــتــ جـَــنــگــیـــدَن نـــَداشــتـــ ...×

 

مــُحــکــَمـ راهـ بــُــرو دُخــتــَـر ...  

تـــو عـــآشـِـق شـُــدے ... جَــنــگـــیـــدے  

وَ ...حــالا..تـَــنــهــایـــے!

سَـــرِتـــو بِـــگــیـــر بـــالا ... !!  

اون لــیـــاقـَــتــ جـَــنــگــیـــدَن نـــَداشــتـــ ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ساعت 4:58 توسط مونا |


× فـــدآی سـ ـ رت..×

 

 

ســـرتـــ رآ بـآلـآ بگیـــر!

چیـــزی کــه نشـــده!

فقط دلمـ بـــرای چند هـــزارمین بـــآر شکستـــه!!

فـــدآی ســـرتــــ ... رفـــع بــلآ بـــود!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ساعت 4:52 توسط مونا |


+ زنــدگــیم تـباه شــد!! +

زندگی دیگه برام معنا نداره

خدا جون منو ببر

که اون دیگه فایده نداره

خدا چرا اینجوری؟

زندگیم تباه شد
هر چی غم عالم روی سرم خراب شد!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392 ساعت 21:30 توسط مونا |


درگــــذر مــن...

                                


آهاے همیشگے ترینم!

تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..

چہ در گذر باشے

چہ نباشے

براے من استمـــــــــــــــــــــــــــرارے

خواهے بود..

من هر لحظه تو را صرف مے کنم

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت 1:17 توسط مونا |


×بگــذر..×

خــــــــدآیــــآ.....
از گــــــنــآهــآنـــــــــم بــگـــــــــــذر...
هــمــآن طــــور کـــــــه
از آرزوهــــــــآیــم گـــــذشـــتــی..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ساعت 0:26 توسط مونا |


×دُروغ..×

 

روزی دروغ به حقیقت گفت :

مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم

حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .


آن دو با هم به کنار ساحل رفتنند. 


وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد .

دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت .

از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است .


اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود...

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1392 ساعت 23:43 توسط مونا |


×درخـ ـت خشـ ـک..×

 

 

نقش درخت خشک را بازی میکنم..

نمیدانم چشم انتظار بهار باشم..

یا هیزم شکن..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 17:15 توسط مونا |


× خســته ام... ×

 

خسته ام...

از صبوری خسته ام...

از فریاد هایی که در گلویم خفه ماند...

از اشک هایی که قاه قاه خنده شد...

و از حرف هایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ساعت 15:46 توسط مونا |


×چقــدر سخــته ...×

 

                   

چقدر سخته

گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

وهزار بار خودتو بشکنی

و اونوقت آروم زیر لب بگی:

گل من، باغچه ی نو مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391 ساعت 13:54 توسط مونا |


×اَحــمَـق..×

 

گــاهــی وقــتــهــا مــجــبــوری اَحــمـق بــاشـی !  رویِ کــاغـَـذ مــیــنــویــســم  دَســتــهــایِ تـــُـو . . .  و رویِ آن دســت مــیــکــشــم . . . !!!

گاهی وقتها مجبوری احمق باشی!

روی کاغذ مینویسم دستهای تو..

وروی آن دست میکشم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ساعت 15:40 توسط مونا |


× ♥خــوشی ×

 

                  Avazak.ir-Love (10587)

فقط برای دلخوشی!

جیب تمام مکالمه امروزت را گشتم.

به دنبال یک دوستت دارم الکی.

نبود که نبود…

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ساعت 18:32 توسط مونا |


×ای خــ ـــدآآآآآآآ ...×

 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ؟!
ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﮔﻠﻮﯾﯽ
ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ........
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﮔﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮﯼ

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 ساعت 12:22 توسط مونا |


×بـ ـود ونبــــود♣ ... ×

 

                  داغونی ام از آنجا شروع شد که فهمیدم ...  از میان این همه "بود"من در آرزوی یکی ام که " نبود "

داغونی ام از آنجا شروع شد که فهمیدم …

از میان این همه “بود”من در آرزوی یکی ام که ” نبود “

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ساعت 21:58 توسط مونا |