X
تبلیغات
روزگـــــــــــارتـــــلــــخ مـــن

روزگـــــــــــارتـــــلــــخ مـــن

زنـــدگی منـ ـ

+ زنــدگــیم تـباه شــد!! +

زندگی دیگه برام معنا نداره

خدا جون منو ببر

که اون دیگه فایده نداره

خدا چرا اینجوری؟

زندگیم تباه شد
هر چی غم عالم روی سرم خراب شد!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392 ساعت 21:30 توسط مونا |


درگــــذر مــن...

                                


آهاے همیشگے ترینم!

تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..

چہ در گذر باشے

چہ نباشے

براے من استمـــــــــــــــــــــــــــرارے

خواهے بود..

من هر لحظه تو را صرف مے کنم

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392 ساعت 1:17 توسط مونا |


×بگــذر..×

خــــــــدآیــــآ.....
از گــــــنــآهــآنـــــــــم بــگـــــــــــذر...
هــمــآن طــــور کـــــــه
از آرزوهــــــــآیــم گـــــذشـــتــی..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ساعت 0:26 توسط مونا |


×دُروغ..×

 

روزی دروغ به حقیقت گفت :

مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم

حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .


آن دو با هم به کنار ساحل رفتنند. 


وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد .

دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت .

از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است .


اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود...

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1392 ساعت 23:43 توسط مونا |


×درخـ ـت خشـ ـک..×

 

 

نقش درخت خشک را بازی میکنم..

نمیدانم چشم انتظار بهار باشم..

یا هیزم شکن..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 17:15 توسط مونا |


× خســته ام... ×

 

خسته ام...

از صبوری خسته ام...

از فریاد هایی که در گلویم خفه ماند...

از اشک هایی که قاه قاه خنده شد...

و از حرف هایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ساعت 15:46 توسط مونا |


×چقــدر سخــته ...×

 

                   

چقدر سخته

گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

وهزار بار خودتو بشکنی

و اونوقت آروم زیر لب بگی:

گل من، باغچه ی نو مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391 ساعت 13:54 توسط مونا |


×اَحــمَـق..×

 

گــاهــی وقــتــهــا مــجــبــوری اَحــمـق بــاشـی !  رویِ کــاغـَـذ مــیــنــویــســم  دَســتــهــایِ تـــُـو . . .  و رویِ آن دســت مــیــکــشــم . . . !!!

گاهی وقتها مجبوری احمق باشی!

روی کاغذ مینویسم دستهای تو..

وروی آن دست میکشم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ساعت 15:40 توسط مونا |


× ♥خــوشی ×

 

                  Avazak.ir-Love (10587)

فقط برای دلخوشی!

جیب تمام مکالمه امروزت را گشتم.

به دنبال یک دوستت دارم الکی.

نبود که نبود…

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ساعت 18:32 توسط مونا |


×ای خــ ـــدآآآآآآآ ...×

 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ؟!
ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﮔﻠﻮﯾﯽ
ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ........
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﮔﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮﯼ

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 ساعت 12:22 توسط مونا |


×بـ ـود ونبــــود♣ ... ×

 

                  داغونی ام از آنجا شروع شد که فهمیدم ...  از میان این همه "بود"من در آرزوی یکی ام که " نبود "

داغونی ام از آنجا شروع شد که فهمیدم …

از میان این همه “بود”من در آرزوی یکی ام که ” نبود “

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ساعت 21:58 توسط مونا |


×لحـ ـظهـ کــوچـ ×

 

          این روزها دچار سر گیجه‌ام تلخ تر از تلخ... زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم ... چه اعتراف بدی... شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد ... 

این روزها دچار سر گیجه‌ام
تلخ تر از تلخ…
زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم …
چه اعتراف بدی…
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده،
دلم هوای سردی غربت دارد …

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ساعت 21:52 توسط مونا |


*خــــوشـ ـ بــودن کـــه بـ ـه همیــــن ســ ـادگـ ـی نیســـت! *


خوش بودن که به همین سادگی نیست!

کلی ماجرا دارد..

باید تو باشی و باران

روی مبل، کنار شومینه

جامهای شراب و سیگار پشتِ سیگار

گرمای دست های تو باشد..

لبخندت..

وچشمان من خیره به همین زیبایی..

انگار خوش بودن به همین سادگیست!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391 ساعت 16:31 توسط مونا |


×نمیگــم بهـــت خــداحافـ ـظ..×

 

نمیگم بت خداحافظ

ازم رد شی به آسونی

به چی دل خوش کنم مِن بعد

تو که پیشم نمی مونی

نمیگم بت خداحافظ

که برگردی ز تصمیمت

غمُ دادی به آغوشم

خوشی هات باشه تقدیمت

بذار باحس دلتنگی

فراموشت کنم دیگه

کنار هم نشد باشیم

باید رد شیم ز هم دیگه

نگاهت روبروت باشه

نبینه اشک چشمات

نمیگم بت خداحاقظ

نمیذاره خدا تنهام

خداحافظ،خداحافظ

تموم خاطرات من،حرومم خاطرات تو

حلالت خاطرات من...

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391 ساعت 14:21 توسط مونا |


×عیـــب نـ ــدارهـ ×

عیب نداره که "تنهام"..
عیب نداره که شبا بدون "شب بخیر" میخوابم..
عیب نداره که جمله ی "دوستت ندارم" رو نمیشنوم..
عیب نداره که دلش دیگه برام "تنگ" نمیشه..
عیب نداره حرفامو تو تختم با"خودم"بزنم..
عیب نداره که کسی نیست "درد" هامو بشنوه...
عیب نداره دلم
"خدا بزرگه"،اونم تنهاست ،بدون شب بخیر میخوابه،دوستت دارم هامو میشنوه و دلش برام تنگ میشه!


80383103818632421755.jpg
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ساعت 22:13 توسط مونا |


× عـــشــ♥ق مـ ـن وتــو×

 

                                         

از جنس کدام نور بودی ستاره ی من؟

که ستاره با تو بودن در من جنبید

 و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم

و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی ...

و این شد

" عاشقانه ی آرام " من و تو  

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ساعت 14:40 توسط مونا |


× فــ ـاصــلهــ ×

 

ﻧﯿـــﺎ ﺑـــﺎﺭﺍﻥ . . .

ﻋﺎﺷﻘـــﺎﻧـــﻪ ﺍﺵ ﻧﮑـــﻦ !

ﺑﯿـــﻦ ﻣـــﻦ ﻭ ﺍﻭ
 
ﻓﺎﺻﻠـــــــــــــــﻪ ﻫﺎﺳـــﺖ............!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391 ساعت 19:1 توسط مونا |