+ زنــدگــیم تـباه شــد!! +
خدا جون منو ببر
که اون دیگه فایده نداره
خدا چرا اینجوری؟
زندگیم تباه شد
هر چی غم عالم روی سرم خراب شد!!

زنـــدگی منـ ـ



روزی دروغ به حقیقت گفت :
مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم
حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتنند.
وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد .
دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت .
از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است .
اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود...
نقش درخت خشک را بازی میکنم..
نمیدانم چشم انتظار بهار باشم..
یا هیزم شکن..
خسته ام...
از صبوری خسته ام...
از فریاد هایی که در گلویم خفه ماند...
از اشک هایی که قاه قاه خنده شد...
و از حرف هایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم...
چقدر سخته
گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی
وهزار بار خودتو بشکنی
و اونوقت آروم زیر لب بگی:
گل من، باغچه ی نو مبارک
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ؟!
ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﮔﻠﻮﯾﯽ
ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ........
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﮔﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮﯼ
این روزها دچار سر گیجهام
تلخ تر از تلخ…
زود می رنجم ، انگار گمشدهام! حتی گاهی میترسم …
چه اعتراف بدی…
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد …
نمیگم بت خداحافظ
ازم رد شی به آسونی
به چی دل خوش کنم مِن بعد
تو که پیشم نمی مونی
نمیگم بت خداحافظ
که برگردی ز تصمیمت
غمُ دادی به آغوشم
خوشی هات باشه تقدیمت
بذار باحس دلتنگی
فراموشت کنم دیگه
کنار هم نشد باشیم
باید رد شیم ز هم دیگه
نگاهت روبروت باشه
نبینه اشک چشمات
نمیگم بت خداحاقظ
نمیذاره خدا تنهام
خداحافظ،خداحافظ
تموم خاطرات من،حرومم خاطرات تو
حلالت خاطرات من...

از جنس کدام نور بودی ستاره ی من؟
که ستاره با تو بودن در من جنبید
و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی ...
و این شد
" عاشقانه ی آرام " من و تو